غزل شمارهٔ ۴۳۹ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
چشم مستش گوشه ای از ما گرفت
گوئیا از ما عنایت وا گرفت
عارفانه خلوتی خالی گزید
کنج خلوتخانهٔ تنها گرفت
دل ز هجرش گر بنالد گو بنال
دیگران را کی بود بر ما گرفت
بر امید وصل او جان عزیز
رفت و بر خاک درش مأوا گرفت
آب چشم ما به هر سو شد روان
سو به سوی ما همه دریا گرفت
در بلای عشق او افتاد دل
زان بلا این کار ما بالا گرفت
نعمة الله رفت از عالم ولی
درگه یکتای بی همتا گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دلدادگی و بیتابی خود در فراق محبوب سخن میگوید. او با بیان احساساتش، به تأثیر عمیق نگاهی از جانب محبوبش اشاره میکند که قلبش را به تسخیر درآورده است. شاعر تنها در خلوتش به درد دل میپردازد و از غم جدایی مینالد. او به خاطر عشقش در رنج است و این عشق را همچون بلایی سنگین بر دوش میکشد. در نهایت، با اشاره به از دست دادن نعمت الهی، به عظمت و یکتایی محبوبش پی میبرد.