غزل شمارهٔ ۴۴۲ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
سلطان عشق ملک جهان را روان گرفت
جانم فدای او که تمام جهان گرفت
این عشق آتشی است که جان مرا بسوخت
داغی به دل نهاد و دلم زان نشان گرفت
گفتم که دامنش به کف آرم زهی خیال
بی دست عشق ، دامن او چون توان گرفت
نقش خیال غیر اگر دیده ای به خواب
شکرانهٔ تمام دلم را به جان گرفت
پیران روزگار چو می نوش می کنند
با محتسب مگو که هوس بر جوان گرفت
مجنون اگر حکایت لیلی کند رواست
دیوانه است و نیست به دیوانگان گرفت
سید چو دید بنده که هستم غلام او
بگشود او کنار و مرا در میان گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و تاثیر عمیق آن بر زندگیاش صحبت میکند. او عشق را به عنوان آتشی توصیف میکند که جانش را میسوزاند و دلی پر از درد بر جای میگذارد. شاعر آرزو دارد که به معشوقش نزدیک شود و از رویای او بهرهمند گردد. همچنین، به نوشیدن میپردازد و از پیری صحبت میکند که در حال تجربهٔ عشقهای جوانانه است. او به داستان مجنون و لیلی اشاره میکند و دیوانگی را در عشق طبیعی میداند. در پایان، شاعر به سرپرستی از جانب محبوبش اشاره میکند که او را در آغوش گرفته و به او توجه کرده است.