غزل شمارهٔ ۴۶۲ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
عمر بی او که بر سر آری هیچ
جان که بی عشق او سپاری هیچ
همه عالم عدم بود بی او
به عدم می روی چه آری هیچ
هر خیالی که نقش می بندی
گر نه آن نقش او نگاری هیچ
یار کز جور یار بگریزد
باشد آن یار هیچ و یاری هیچ
عشق می باز و جام مِی می نوش
به از این کار ، کار داری هیچ
دولت وصل او دمی باشد
آن دم ار ضایعش گذاری هیچ
نعمت الله حریف رندان است
گر تو بیچاره در خماری هیچ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره اهمیت و ضرورت عشق در زندگی است. شاعر بیان میکند که بدون معشوق، عمر و جان هیچ ارزشی ندارند و تمام عالم بدون او چیزی به حساب نمیآید. هر خیالی که انسان در ذهنش خلق کند، اگر بین او و معشوق نباشد، معنایی ندارد. همچنین، اگر یاری خود را از دست بدهد، آن یار هیچ و یاری وجود ندارد. شاعر همچنین اشاره میکند که عشق واقعی و نشستن بر سر مینوشی، ارزش بیشتری دارد و لحظهای که از وصال معشوق محروم میشویم، بسیار باارزش است. در نهایت، نعمت و سرور همراه با عشق و دوستی است و بدون آن، انسان در افسردگی و ناامیدی به سر میبرد.