غزل شمارهٔ ۵۵۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به عشق چهرهٔ لیلی دل بیچاره مجنون شد
به بوی سنبل زلفش دماغ عقل مفتون شد
چو بلبل درگلستان سر کویش همی نالم
ازآندم کز غم عشقش دلم چون غنچه پرخون شد
همی گویم که درد دل به وصل او دوا سازم
ولی می بینم ازهجرش که دردی دیگر افزون شد
سر زلف سیه دیدم شدم شیدا و سودائی
ندانم تا دل مسکین در آن دام بلا چون شد
برو ای عقل از عاشق مجو رأی خردمندی
که عشقش در درون آمد ز خلوت عقل بیرون شد
بیاور ساقیا جامی که مستم توبه بشکستم
بگو مطرب نوائی خوش که لیلی باز مجنون شد
چرا گوئی دل از دستت نباید داد ای سید
مکن عیب من بی دل که کار از دست بیرون شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن درباره عشق مجنون به لیلی است. مجنون به خاطر زیبایی و بوی زلف لیلی مجنون شده و دلش از غم عشقش در حال رنج است. او به بلبل تشبیه میشود که در گلستان به خاطر دوری محبوبش ناله میکند. مجنون هرچند تلاش میکند که درد دلش را با وصال لیلی درمان کند، اما میبیند که درد جدایی بیشتر شده است. عقل او به خاطر عشقش تحتالشعاع قرار میگیرد و او از عقل و خرد دور میشود. در ادامه از ساقی میخواهد تا جامی بیاورد و درخواستی برای شادمانی دارد، زیرا متوجه میشود که عشقش او را به مستی و بیخودی کشانده است. او در نهایت از دیگران میخواهد که او را قضاوت نکنند، زیرا کنترل و اختیارش از دستش خارج شده است.