غزل شمارهٔ ۵۴۸ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
هر که او آشنای سلطان شد
گرچه جان بود عین جانان شد
هر که با ما نخورد جام شراب
به یقینم که او پشیمان شد
هر که در مجلسم دمی بنشست
شد یقینم که او پشیمان شد
این جهان را به نیم جو نخرد
آنکه یکدم حریف رندان شد
هر که جمعیتی ز خویش نیافت
دم آخر که شد پریشان شد
این دوئی محو گشت و عین یکی
این چنین آمد این چنان آن شد
بندهٔ اوست سید عالم
بر همه کاینات سلطان شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به وصف حال افرادی میپردازد که با هم نشینی با بزرگان و رندان به حقیقتی دست پیدا میکنند. شاعر بیان میکند که کسی که به دربار سلطان راه پیدا کند، به نوعی تبدیل به خود او میشود و زندگی خود را تغییر میدهد. همچنین میگوید که کسانی که از نوشیدن شراب و همراهی با رندان محرومند، به احتمال زیاد پشیمان خواهند شد. در پایان، شاعر به مقام بالای خود اشاره میکند و خود را بندهای میداند که در برابر سید عالم و سلطان کائنات قرار دارد.