غزل شمارهٔ ۵۶۴ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
گفتم به خواب بینم گفتا خیال باشد
گفتم رسم به وصلت گفتا محال باشد
گفتم که در خرابات خواهم که بار یابم
گفتا اگر درآئی آنجا مجال باشد
سرچشمهٔ حیاتست ، ما خضر وقت خویشیم
در جام ما همیشه آب زلال باشد
شادی روی ساقی ، ما می مدام نوشیم
بر غیر اگر حرام است بر ما حلال باشد
گر عاقلی بگوید عقل تو گشت ناقص
نقصان عاقل آن است ما را کمال باشد
از آفتاب حسنش شد عالمی منور
ما روشنیم از وی او بی زوال باشد
نقش خیال بگذار نقاش را طلب کن
جز عین نعمت الله نقش خیال باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر درباره مفاهیم عشق و وصال سخن میگوید. او در دیالوگی با یک شخص پاسخگو، تصریح میکند که خواب و خیال در محبت وجود دارد و عشق به وصال ممکن نیست. او تمایل دارد به یک مکان مخصوص برود تا از شراب عشق نوشیده و شادی را تجربه کند، و میگوید که در آنجا ممکن است. همچنین بر این نکته تأکید دارد که زندگی از آن سهیم است و آنها به نوعی جاودانهاند. در نهایت، شاعر به اهمیت زیبایی و تأثیر آن بر جهان اشاره کرده و از اهمیت نعمتها و خیال در زندگی سخن میگوید.