غزل شمارهٔ ۶۹۹ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
با رخ او قمر چه کار آید
با لب او شکر چه کار آید
آفتابی چو رو به ما بنمود
نور دور قمر چه کار آید
گنج اسما تمام یافته ایم
کیسه پر سیم و زر چه کار آید
ما چو در یتیم یافته ایم
صدف پر گهر چه کار آید
دست با عشق در کمر داریم
تاج شه با کمر چه کار آید
عقل مخمور درد سر دارد
این چنین دردسر چه کار آید
نعمت الله حریف مجلس اوست
غیر ساقی دگر چه کار آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و ارزشهای معنوی و عاشقانه اشاره دارد. شاعر با توصیف محبوب، بیان میکند که زیباییهای ظاهری و مادی در برابر عشق و احساسات واقعی بیاهمیتاند. او به قدری غرق در عشق است که هر چیز دیگر را بیفایده میداند؛ از قمر و شکر گرفته تا زر و گوهر. شاعر تأکید میکند که در عشق واقعی، دیگر چیزهای دنیا ارزشی ندارند و تنها عشق و حضور محبوب اهمیت دارد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که نعمتهای الهی و معشوقش بینظیرند و هیچ چیز دیگری نمیتواند جای آنها را بگیرد.