غزل شمارهٔ ۷۸۰ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
کفر زلف او به ایمان کی دهند
قیمتش جانهاست ارزان کی دهند
گفتمش جان را بجانان می دهم
گفت آن جانان به این جان کی دهند
عقل اگر گوید که خواهم بوسه ای
آب حیوان را به حیوان کی دهند
عاقلان مخمور و رندان باده نوش
اختیار خود بدیشان کی دهند
دامن معشوق بگرفته به دست
عاشقان از دست آسان کی دهند
رند سرمستیم ای واعظ برو
عاقلان خود پند مستان کی دهند
دردمندانه حریف سیدیم
گر نداری درد ، درمان کی دهند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره ارزش و بهای عشق و معشوق است. شاعر به بیان این نکته میپردازد که عشق و زیبایی معشوق آنقدر ارزشمند است که هیچ چیزی نمیتواند برای آن معادل بهایی تعیین کند. او از معشوق میپرسد که جانش را برای او میدهد، اما معشوق نیز پاسخ میدهد که جانش را به این جان نمیدهد. بهعلاوه، اشاره میکند که عاقلانه فکر کردن در چنین احساسی بیفایده است و کسانی که در عشق به سر میبرند، از نصیحت عاقلان بینیازند. در نهایت، شاعر بر این باور است که درد و رنج عشق را تنها عاشقان درک میکنند و کسی که درد را حس نمیکند، نمیتواند درمانی برای آن بیابد.