غزل شمارهٔ ۸۷۷ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
یار یاران یار باش ای یار
چه کنی دوستی تو با اغیار
نار چون نار را نمی سوزد
نار شو تا تو را نسوزد نار
سر موئی حجاب اگر داری
به سر ما که ازمیان بردار
جان به جانان سپار و خوش می باش
دل رها کن به خدمت دلدار
کار ما عاشقی و میخواری است
غیر از این نیست عاشقان را کار
رند مست از خمار نندیشد
زان که باشد مدام با اغیار
وحده لاشریک له گفتم
کردم اقرار کی کنم انکار
گرچه دل را تو قلب می خوانی
باشد آن نقد مخزن اسرار
گفتهٔ سیدم خوشی می خواند
نعمت الله ز یاد هم مگذار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع عشق و دوستی میپردازد و به اهمیت ارتباط با محبوب و دوری از دیگران اشاره میکند. شاعر میگوید که دوستی با غیر محبوب باید کنار گذاشته شود و باید خود را در آتش عشق بسوزاند تا از سوختن در آتش دیگران در امان بماند. او همچنین به این نکته اشاره میکند که اگر حجابهایی وجود دارد، باید کنار گذاشته شوند تا ارتباط با جانان برقرار شود. عاشقی و شربت می از نشانههای زندگی عاشقان است و نباید به غیر مشغول شد. شاعر از وحدت با معشوق سخن میگوید و تاکید میکند که دل باید به او سپرده شود. در نهایت، با یادآوری نعمتهای الهی، شاعر به اهمیت لذت بردن و فراموش نکردن این نعمتها اشاره میکند.