غزل شمارهٔ ۸۸۹ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
برو ای عقل سرگردان که ما مستیم و تو مخمور
سبکروحان همه جمع و گرانجانان از اینجا دور
ز نورآفتاب ما همه عالم منور شد
ببین هر ذرهٔ روشن که بنماید به تو آن نور
سر دار فنای او بقا بخشد به سرداران
از این دار فنا دارد بقای جاودان منصور
مرا منشور سلطانی شه ملک ولایت کرد
نشان آل او دارد که دارد این چنین منشور
همه عالم طلسماتند و اسما گنج و ما خازن
از آن هر کنج ویرانه بود گنجی به او معمور
خیالش نقش می بندم به هر صورت که پیش آید
چنان نوری کجا گردد به چشم چون منی مستور
اگر آئینه ای خواهی که روی خود در او بینی
ببین در دیدهٔ سید نظر کن ناظر و منظور
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان احوال مستی و عشق میپردازد و عقل را سرگردان میداند که نتوانسته به درک واقعیات زندگی برسد. او اشاره میکند که از نور عشق و زیبایی، تمام عالم روشن شده است. شاعر بر این باور است که با فانی شدن در عشق الهی، انسان به بقا و جاودانگی دست مییابد. همچنین به سلطنت و مقام خود اشاره کرده و عنوان میکند که تمام عالم پر از گنج و زیبایی است، و هر کس میتواند در این ویرانهها به گنجینههای پنهان دست یابد. در نهایت، او بر این نکته تأکید میکند که اگر کسی بخواهد خود را در آینه ببیند، باید در چشمان ناظر و معشوق خود بنگرد.