غزل شمارهٔ ۸۸۷ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بندهٔ خود ز خاک ره بردار
یک زمانی مرا به من بگذار
جان سپاری کنم به دیده و سر
گر تو گوئی که جان روا بسپار
ای دل ار عاشقی بیا می نوش
تا که گردی ز عمر برخوردار
ذوق عاقل مجو تو از عاقل
روی چون گل به نوک خار مخار
کار ما عاشقی و میخواریست
دولت این دولتست و کار این کار
گنج داری و بینوا گردی
کنج دل جوی و گنج را بردار
بر سر دار اگر نهی قدمی
نعمت الله بود تو را سردار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دعوت به عشق و عاشقی است. شاعر از دل خواسته که خود را از خاک و محدودیتها رها کند و به عشق بپردازد. او به دل میگوید که نوشیدن می به عشق، باعث بهرهمندی از عمر و لذتهاست. شاعر تأکید میکند که نباید از تظاهر به عقل و خرد فرار کرد و زندگی را به زیبایی و عشق گذراند. او همچنین به این نکته اشاره میکند که در دل گنجهایی نهفته است که باید جستجو کرد و از آنها بهرهبرداری کرد، و نهایتاً به این نتیجه میرسد که قدم گذاشتن در مسیر عشق و دیانت، انسان را به مقام و نعمت میرساند.