غزل شمارهٔ ۸۹۷ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
من سودازده با عشق درافتادم باز
دل به دست سر زلف صنمی دادم باز
آستان در او قبلهٔ حاجات من است
روی خود بر در آن میکده بنهادم باز
کار رندان جهان بسته نماند دیگر
چون من مست در میکده بگشادم باز
می خورم جام غم انجام به شادی ساقی
غم ندارم ز کس و عاشق و دلشادم باز
هست بنیاد من از عاشقی و میخواری
رفته ام بر سر آن قصه و بنیادم باز
نکنم عیب اگر توبه شکستم دیگر
یافتم آب حیاتی و در افتادم باز
بندهٔ بندگی سید سرمستانم
از چنین بندگئی بندهٔ آزادم باز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر غزلسرای ایرانی بیانگر احساسات عمیق عشق و مستی است. شاعر دوباره به عشق و میکده روی آورده و دلش را به کسی سپرده است. او میگوید که آستان میخانه برایش محل درخواستهایش است و با وجود سختیها، به شادی و میخوری ادامه میدهد. او عاشقی و میخواری را بنیاد وجود خود میداند و نمیخواهد از شکستن توبهاش عیب بگیرد، زیرا به زندگی جدیدی دست یافته است. در نهایت، او خود را بندهی عشق و سرمستی میداند و این نوع بندگی را نوعی آزادی به حساب میآورد.