غزل شمارهٔ ۹۲۲ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
گرم و سردی چشیدهام که مپرس
هم به مردی رسیدهام که مپرس
اینچنین جام می که مینوشی
دُرد دردی چشیدهام که مپرس
اینچنین مست و لاابالیوار
از جهانی رسیدهام که مپرس
سخنی گفتم از زبان حبیب
هم به گوشی شنیدهام که مپرس
گل این گلستان سلطانی
هم به دستی بچیدهام که مپرس
گوهری را فروختم به بها
جوهری را خریدهام که مپرس
در همه روی روشن سید
آفتابی بدیدهام که مپرس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تجربههای گوناگون زندگی خود اشاره میکند. او میگوید که با احساسات مختلفی همچون شادی و درد روبرو شده و به افرادی مهم در زندگیاش رسیده است. همچنین از لذتهای دنیا و زیباییهای طبیعت سخن میگوید و بیان میکند که در طی این سفر زندگی، چیزهای ارزشمندی را به دست آورده و از دست داده است. بهطور کلی، او با تأکید بر اهمیت تجربیاتش در زندگی، از دیگران میخواهد که به جزئیات بیشتر نپردازند و تنها به احساسات و تجربیات او توجه کنند.