غزل شمارهٔ ۹۳۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
اگر میلی به ما داری بیا و بندهٔ ما باش
ز جام جان مئی بستان روان و بر سر ما باش
ز سرمستان بزم ما طریق عاقلی کم جو
ز ما مستی و رندی جو که هم مستیم و هم قلاش
خراباتست و عاشق مست وبا معشوق خود همدم
برو ای عقل سرگردان به جای خویشتن می باش
کسی کو نقش می بندد خیال غیر او امروز
به جز نقش خیال او نباشد حاصل فرداش
به دور چشم مست او جهان پرفتنه می بینم
بلا بالا گرفت امروز در عالم از آن بالاش
منه رخ بر رخش ای جان که تو خاری و رویش گل
مکن بیداد با رویش به خار آن روی گل مخراش
به هر نقشی که می بندم خیال نعمةالله است
چه خوش نقشی که می بندد خیالش در نظر نقاش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دعوت به عشق ورزی و زندگی در لحظه است. شاعر به کسی که مایل است به او بپیوندد، میگوید که بیاید و در سرمستی و شادی با او شریک شود. او از عقل میخواهد که به دنبال مستی و عشق باشد تا از دنیای پر از تفرقه دوری کند. شاعر تأکید میکند که کسی که تصور دیگری را در سر دارد، تنها به توهمی در آینده دست مییابد. او همچنین به عشق و زیبایی معشوقش اشاره میکند و از بیدادگر بودن جدای از عشق پرهیز میکند. در نهایت، شاعر خوشنویسی خیال محبوبش را ستایش میکند و به زیبایی آن در دلش اشاره میکند.