غزل شمارهٔ ۹۶۲ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
دیده ندیده هرگز نقش خیال غیرش
در خلوت دل ما نبود مجال غیرش
ما را چو التفاتی بر حال خود نباشد
کی التفات باشد ما را به حال غیرش
نوشیم دُرد دردش شادی روی رندان
ما را چه کار آید آب زلال غیرش
نور جمال جانان دیده به نور او دید
در چشم ما نیاید حسن جمال غیرش
در آینه نظر کن تمثال خویش بنگر
زنهار تا نگوئی آنکه مثال غیرش
نقشیست یا خیالی آن نقش ما نبینیم
در خواب اگر نماند نقش خیال غیرش
از آفتاب حسنش هر ذره ماهروئی
آخر چه نقش بندد شکل هلال غیرش
گر عمر لایزالی خواهی چو ما بیابی
از خویشتن فنا شو هم از زوال غیرش
غیرت نمی گذارد تا غیر او درآید
بی وصل او نخواهد سید وصال غیرش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل فوق به توصیف عشق و علاقه شدید به معشوق میپردازد و عمیقاً بر نفی هر چیزی غیر از معشوق تأکید میکند. شاعر میگوید که در دل و جان او جایی برای هیچ چیز غیر از معشوق وجود ندارد و حتی در درد و شادی، هیچ احساسی جز عشق به او نخواهد داشت. زیبایی معشوق به قدری فراگیر و منحصر به فرد است که هیچ چیز دیگری نمیتواند به چشم بیاید. شاعر از مخاطب میخواهد تا به خود ننگرد و تنها به تجلی معشوق نظر کند. در نهایت، افکار و احساسات غیر از عشق به معشوق را بیمعنا میداند و بر اتصال و وصال به او تأکید میکند.