غزل شمارهٔ ۹۶۴ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
روح اعظم نایب حق خوانمش
لاجرم بر تخت دل بنشانمش
اسم اعظم خوانده ام از لوح دل
خازن گنج الهی دانمش
مهر و مه می خوانمش در روز و شب
گه به صورت گه به معنی خوانمش
عهد با او بسته ام روز ازل
تا ابد پابند آن پیمانمش
نور چشمست او و دیده دمبدم
در خیالش سو به سو گردانمش
عقل مخمور است و من مست خراب
گر درآید این چنین کی مانمش
نعمت الله مخزن اسرار اوست
هرچه می خواهم ازو بستانمش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و ارادت عارف به یک معشوق الهی است. شاعر معشوق را روح اعظم و نمایندهی حق میخواند و آن را در دل خود جای میدهد. او به معشوق به عنوان خزانهدار گنجهای الهی و نور چشمش اشاره میکند و ارتباطی عمیق و پایدار با او دارد که از روز ازل برقرار شده است. شاعر همچنین به حالتی مست و عقل مخمور اشاره میکند و بیان میکند که هرچه بخواهد، از این معشوق الهی دریافت میکند.