غزل شمارهٔ ۹۹۹ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل صفهٔ صفاست و ما صوفیان دل
دل خلوت خداست و ما ساکنان دل
یار است در میان و منم در کنار جان
یار است در کنار و منم در میان دل
هر کس معانی دل و جان کی بیان کند
از جان ما شنو به حقیقت بیان دل
از اهل دل نشان دلم جو که در جهان
جزاهل دل کسی نشناسد نشان دل
عقلست در ولایت تن کارساز جان
عشقست در ممالک جان پاسبان دل
ای جان بیا و بادهٔ صافی ما بنوش
از دست ساقئی که بود خاص از آن دل
سید چو بلبلی است که در بوستان عشق
میسازد این نوای خوش از بوستان دل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی مقام و نوای دل و جان است. شاعر به صوفیان اشاره دارد که دل آنها محل خلوت خداست و در آنجا یار حقیقت وجود دارد. او به ما میگوید که تنها اهل دل میتوانند معانی حقیقی دل و جان را درک کنند و نشان قلب را بشناسند. عشق و عقل در این گردونه نقش مهمی بازی میکنند؛ عشق پاسبان دل و عقل کارساز جان است. شاعر دعوت میکند که از شراب عشق بنوشیم و از نوای خوش دل لذت ببریم. در نهایت، او خود را به بلبل در باغ عشق تشبیه میکند که آهنگی زیبا از دل میسراید.