شمارهٔ ۱۳۳ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل را بسوز و درد نهان را دوا طلب
چون شعله از گداختگی توتیا طلب
وحشت طراز نرگس مستش بهانه جوست
بیگانه شو از او نگه آشنا طلب
آسودگی نتیجه دهد خاکساریت
صندل برای درد سر از خاک ما طلب
اندوه روزگار به وارستگی گذار
درمان درد خویش ز دارالشفا طلب
ترک جهان نشان دو عالم گرفته است
بی مدعا چو گشت دلت مدعا طلب
با حرص گر دلت نتواند جدل کند
دست نیاز خواه و زبان دعا طلب
آسودگی چکیده صاف شکستگی است
این شهد ناب را ز نی بوریا طلب
پر دیده ایم نقص ندارد توکلت
زنهار اسیر مطلب خود از خدا طلب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان نیاز و طلب درونی انسان میپردازد. شاعر از دل میخواهد که با سوز و درد نهان خود مواجه شود و برای درمان آن جستجو کند. او اشاره میکند که دل باید از عشق و وابستگیهای بیگانه دور شود و به آرامش و آسودگی برسد. همچنین تأکید میکند که وارستگی و خاکساری به انسان آرامش میدهد و در این مسیر باید به دعا و نیاز به خدا روی آورد. در نهایت، اشاره میشود که توکل به خداوند نقصی ندارد و نباید انسان اسیر خواستههای خود شود. این شعر دعوت به تضرع و نیاز به آرامش روحی و نزدیکی به خداوند دارد.