شمارهٔ ۱۳۷ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
می رنگ هوس در دل ویران من انداخت
زهد آمد و سجاده به دامان من انداخت
بی منت معمار که دیده است بنایی
این بال هما سایه بر ایوان من انداخت
در چشم تو جا داشت تماشای نهانم
صد تیر نگاه تو زمژگان من انداخت
سرمستی سودای تو گوی زر خورشید
بر چرخ ز یک حمله چوگان من انداخت
گر شاخ گلی بی تو در آغوش گرفتم
آهی شد و آتش به گریبان من انداخت
شب دیده به هر رخنه دل دوخته بودم
مکتوب تو را صبح به زندان من انداخت
شب شوق اسیر از خبر وصل رسا بود
شوری به دل از خواب پریشان من انداخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احوالات عاشقانه و عاطفی شاعر میپردازد. شاعر از عشق و آرزوهای درونی خود سخن میگوید که همچون رنگی در دل ویران او نشسته است. او به تضاد زهد و دنیا اشاره میکند و از تأثیر نگاهی گیرا بر دلش میگوید که او را تحت کنترل قرار داده است. رابطهاش با معشوق به شکلی است که هر آنچه از عشق و شوق احساس میکند، به او آتش میزند و او را در خواب و بیداری سرگشته میکند. در نهایت، پیامهای عاشقانه و خبر وصال که در دلش شور و شوق ایجاد کرده، او را به دنیای دیگری میبرد.