نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۵ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

داغ تو ز بسکه سینه تاب است

اشکم ز گل رخت گلاب است

دیدیم ز دور گرد مجنون

آسایش مرگ اضطراب است

خندی به دل شکسته ما

این نقش نگین آفتاب است

قحط است نیاز و شور ناز است

پیکان بتان دل کباب است

از فیض غبار کشتگانت

هر ذره طلسم آفتاب است

با هستی و نیستی چه داری

مخموری و مستی شراب است؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از احساسات عمیق و دلتنگی شاعر برای معشوق و عشق بیان می‌کند. شاعر از درد ناشی از عشق می‌گوید و آن را به داغی در سینه تشبیه می‌کند. اشک‌هایش به خاطر زیبایی معشوق و تاثیر او بر دلش است. شاعر همچنین به آرامش مرگ اشاره می‌کند که در مقابل اضطراب عشق قرار دارد. او با این حال، به زیبایی و شادی‌ای که در دل شکسته‌اش وجود دارد، اشاره می‌کند و آن را به نگین آفتاب تشبیه می‌کند. در پایان، شاعر به قحطی عشق و نیازهای روحی اشاره می‌کند و می‌گوید که وجود و عدم وجود در عشق چه تاثیری دارد، چرا که می‌گوید این عشق مانند میخواری است.