شمارهٔ ۱۵۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو نیست قدر وفا طاقت جفا عبث است
ادب به کار نمی آید و حیا عبث است
بهار عمر خزان کردم و ندانستم
که عهد با گل و پیوند با صبا عبث است
کسی به این همه بیگانگی چه چاره کند
گرفتم اینکه شدم با تو آشنا عبث است
دلی به یاد تو خوش می کنیم و می دانیم
که رام کس نشوی آرزوی ما عبث است
زبان نفهم وفایی! چه می توان گفتن
ز بیزبانیم اظهار مدعا عبث است
خبر زآتش پنهان ما نداری حیف
گداختن به وفای تو بیوفا عبث است
نخوانده ای سبق دلبری همینت بس
کسی چه بحث کند با تو ماجرا عبث است
ز شکوه ام سخنی می شنو اسیر توام
ز ابتدای سخن تا به انتها عبث است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان نوعی ناامیدی و بیفایده بودن تلاشها در رابطه با عشق و وفا میپردازد. شاعر احساس میکند که وفاداری و ادب در مواجهه با جفای دیگران بیثمر است. او به این نکته اشاره میکند که زندگیاش را با رویای عشق گذرانده اما در نهایت میبیند که این آرزوها بینتیجهاند. ارتباط با کسی که به او بیتوجهی میکند، بیفایده به نظر میرسد و کوشش برای بیان احساسات نیز تنها به سرخوردگی منجر میشود. شاعر به این نتیجه میرسد که تمامی تلاشها و ابراز عشق، در نهایت عبث و بیفایده است.