شمارهٔ ۱۶۴ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گل دیوانگی از سایه خارم پیداست
جوش آشفتگی از رقص غبارم پیداست
همچو آن شعله که شوخی کند از پرده دود
... ارم پیداست
تنم از آتش دل یک نفس سوخته است
بوده با خوی تو عمری سر و کارم پیداست
نشد از خواب عدم شمع محبت خاموش
دل بیدرد ز پرواز شرارم پیداست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان آلام و دردهای درونی خود میپردازد. او از شعلههای عشق و دیوانگی سخن میگوید و نشان میدهد که وجودش تحت تأثیر این احساسات است. غبار و آشفتگی در وجودش نمایان است و سوختگی تنش از آتش دل او خبر میدهد. همچنین، او به این موضوع اشاره میکند که هرچه که از عشق در دل داشته، نتوانسته آن را فراموش کند و در نتیجه، همواره در تلاطم و بیقراری است.