شمارهٔ ۱۶۳ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل بی درد ز افسردن حالش پیداست
صید آزاد ز نقش پر و بالش پیداست
خس نقاب آمده این شعله ز خلوتگه راز
هر کجا می روم از سینه خیالش پیداست
گهر پاک چه غم دارد از آسیب حسود
لعل اگر خاک شود آب زلالش پیداست
سرمه بینا شده از سایه مژگان سیاه
گوشه چشم نگار از خط و خالش پیداست
همچو آیینه که در سنگ عیان است اسیر
از شب تیره من صبح وصالش پیداست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عشق و درد درونی میپردازد. شاعر بیان میکند که دل بیدرد و بیغم عشق را میتوان به وضوح مشاهده کرد. او به زیبایی و آزادی معشوق و جلوههای عشق اشاره میکند و میگوید که حتی اگر معشوق در ظاهر نقاب داشته باشد، تأثیر عشق در دلش مشهود است. همچنین، شاعر معتقد است که ذات پاک و واقعی هر چیزی از گزند حسودان در امان است. در نهایت، او با استفاده از تمثیلهای مختلف، نشان میدهد که عشق و وصال در دلش همواره حس میشود، حتی در شبهای تاریک.