شمارهٔ ۱۶۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زعشق مرتبه حسن دلنشین پیداست
زشیشه جوهر این آب آتشین پیداست
مخورفریب زشیرین لبان زیرنقاب
نشان آبله روی انگبین پیداست
غمت نهان زکه دارم که همچو قبله نما
تپیدن دل ازآیینه جبین پیداست
نهفته درلب خاموش حرص طول امل
نشان جاده زهمواری زمین پیداست
کند چو شوخیت انگشتری ز حلقه زلف
فروغ دست تو چون آب در نگین پیداست
نهان به باغ خیالت صبوحیی زده اند
ز چهره گل و سیمای یاسمین پیداست
برای دعوی جوهر چه احتیاج گواه
چو تیغ دستی اگر هست از آستین پیداست
دلی نباخته باشی به آشنایی خویش
زچهره بندی آیینه اینچنین پیداست
برای حسرت من باده خورده پنداری
دلم گداخته زان روی آتشین پیداست
فکنده شور شنیدم کسی به قلب ریا
اسیر توبه شکن بوده اینچنین پیداست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و زیبایی اشاره دارد و در آن شاعر به توصیف احساسات و نشانههایی از عشق و دلباختگی میپردازد. او با تأکید بر زیبایی و جذابیت معشوق، به تضاد میان ظاهر و باطن اشاره میکند و میگوید که شوق و حسرت در دل او پیداست. همچنین شاعر به نمادهایی از عشق و تلخیهای آن میپردازد و نشان میدهد که چگونه عشق میتواند انسان را دچار تردید و آشفتگی کند. در نهایت، شعر به عمق احساسات انسانی و پیچیدگیهای عشق و خالصی آن اشاره دارد.