نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۸ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

از هر آتشکده ای سینه فگاری پیداست

خاطر نازکی از هر سر خاری پیداست

هر دلی بتکده نقش و نگاری دارد

من و آن نقش که از چهره یاری پیداست

صیدگاه دلم آیا ورق جلوه کیست

که ز هر نقش قدم زخم شکاری پیداست

چه توان کرد که در عالم بی بال و پری

جوهر ذره ز هر مشت غباری پیداست

اضطرابم دگر از باده تمکین سرشار

شوخیش داده به خود باز قراری پیداست

می توان نقش زد افسردگی از چهره خصم

نگهش همچو غباری ز مزاری پیداست

سیرها می کنم از آینه عشق و جنون

هر طرف می نگرم باغ و بهاری پیداست

کوهساری است جنون در نظر شوق اسیر

که ز هر دامن او ابر بهاری پیداست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات و تجربیات خود از عشق، اضطراب و زیبایی‌های طبیعت می‌پردازد. او اشاره می‌کند که هر آتشکده نشانی از احساسات عمیق دارد و دل هر انسان نقش و نگاری خاص از عشق و زیبایی را در خود دارد. شاعر در جستجوی عشق و زیبایی است و احساس می‌کند که در این مسیر دلیلی برای اضطراب و ناپایداری وجود دارد. او به ارتباط عمیق بین عشق و جنون اشاره کرده و با نگاهی مثبت به زندگی، از زیبایی‌های طبیعت و فصل بهار یاد می‌کند. در نهایت، او به عمق احساسات و ارتباطات انسانی که در وجود هر فرد نهفته است، تأکید می‌کند.