نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۷ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آتش نسبی از نفسم ظاهر و پیداست

صد رنگ گل از خار و خسم ظاهر و پیداست

ای خضر بیابان محبت مددی های

گم گشته رهی از جرسم ظاهر و پیداست

روی تو درآغوش خیالم گل خندان

گلدسته خلد از نفسم ظاهر و پیداست

پنهان نتوان داشت زکس راز محبت

یادت زخیال هوسم ظاهر و پیداست

در کعبه حدی خوانم و در میکده مطرب

حال دلم از حال رسم و ظاهر و پیداست؟

با زلف و خط و خال دلم را سر وکار است

حالش ز پریشان نفسم ظاهر و پیداست

حرص است اسیر اینکه فروزنده خواری است

این نکته ز حال هوس ظاهر و پیداست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این ابیات شاعر احساسات و عواطف خود را به تصویر می‌کشد. او می‌گوید که آتش عشق و شور و شوقش از نفسی که دارد، نمایان است. زیبایی و رنگ گل‌ها نیز در تضاد با خارها و زخم‌های دل او مشهود است. شاعر به خضر، نماد راهنمایی و محبت، درخواست کمک می‌کند و اعتراف می‌کند که از راه رفته و گم شده است. او تصویر دل‌انگیزی از معشوقش را در خیال خود دارد و می‌گوید که عشق و محبت را نمی‌توان پنهان کرد، زیرا یادش از خیالاتش نمایان است. شاعر در بین دو دنیا، کعبه و میخانه، حال دلش را بیان می‌کند و تأکید می‌کند که دلش به زلف و زیبایی معشوق گرفتار است. در نهایت، اشاره‌ای به حرص و اسارت هوس دارد و بیان می‌کند که این موضوع از حال او نمایان است.