نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۸ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دل اگر رفت گرفتار طلسم خاک است

سر اگر نیست به جا در سفر فتراک است

خون ما ریخت که آتش به جهان اندازد

شعله را جوهر شمشیر ستم خاشاک است

هست چون کشتی رحمت چه غم از بحر گناه

یاد از آلودگیم نیست دل من پاک است

عشق در خاطر آسوده کجا می گنجد

صدف گوهر تابنده مهر افلاک است

بسکه چاک جگر از ناله رفو کرد اسیر

شعله ای کز کفنش خاست گریبان چاک است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره وضعیت دل و عشق انسان است. شاعر می‌گوید که اگر دل گرفتار دنیاست، انسان نمی‌تواند به درستی سفر کند و احساس آزادگی کند. همچنین خون‌هایی که ریخته می‌شود، برای ایجاد آتش و نور در زندگی بشر مفید است. شاعر به نیکویی و رحمت اشاره می‌کند و می‌گوید که نباید از گناه ترسید، زیرا دل او پاک است. عشق در دل انسان به‌راحتی جا نمی‌گیرد و در نهایت از درد و رنجی که تحمل کرده‌، انسانی سرشار از شور و شعله به وجود می‌آید.