نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۹ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

کدام شوق به راه دویدن افتاده است

که بی خبر دل ما از تپیدن افتاده است

ز بیزبانی من وحشت نگاه کسی

چو دام دیده به فکر رمیدن افتاده است

چه دیده ها که ز شرم رخ تو آب شده است

چو قطره ای که ز چشم چکیدن افتاده است

غبار ما ز صبا هم بلد نمی گیرد

به وادی سفر نارسیدن افتاده است

جهان خراب شد و گرد بر نمی خیزد

دگر دل که زمشق تپیدن افتاده است

ز اعتدال بهار جنون چه می پرسی

گلی است شعله که از دست چیدن افتاده است

اثر زبانه کش ناله خموش اسیر

چه گوشها که به فکر شنیدن افتاده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق و عواطف انسانی می‌پردازد. شاعر از شوق دویدن و تپش دل صحبت می‌کند و آن را به بی‌خبری و سکوتی که بر دل حاکم شده، پیوند می‌دهد. او به وحشت موجود در نگاه دیگران اشاره می‌کند و احساس شرم را با ریختن اشک گره می‌زند. همچنین، شاعر به غبار خود اشاره می‌کند که نتوانسته از وزش نسیم صبا بهره‌برداری کند و به آنجا که می‌خواسته برسد، نرسیده است. در انتها، او از انحطاط جهان و دلتنگی برای زندگی عادی صحبت می‌کند و به زیبایی و تندیس گل در فصل بهار اشاره می‌کند که به خاطر غیرمنتظره بودنش، از دست رفته است. ناله‌های خاموش نیز به گوش‌ها می‌رسد که حکایت از درد و longing دارد. در مجموع، این شعر به تنهایی، غم و حسرت‌های انسانی می‌پردازد.