شمارهٔ ۲۷۰ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر طرف باد صبا زان طره بویی برده است
عضو عضوم را کمند جستجویی برده است
بی نیازی چهره خورشید را ساید به خاک
شبنم این باغ بسیار آبرویی برده است
یک سر مو بر تنم سرگشتگی در کار نیست
جستجوی او مرا هر دم به سویی برده است
گلشن پاک اعتقادی را صفای دیگر است
سایه خارش نصیب از رنگ و بویی برده است
کرده از چشمش تمنای نگاه گرم اسیر
تا مزار دل چراغ آرزویی برده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیباییهای طبیعی و عشق اشاره میکند. او از بادی سخن میگوید که بویی از موی معشوق به ارمغان میآورد و نشان میدهد که جستجوی عشق او را به سمتهای مختلفی میکشاند. همچنین اشاره میکند که نیازی به خورشید ندارد و شبنم باغ، آبرو و زیبایی خاصی دارد. شاعر احساس میکند که موهای معشوق روی تنش اثر گذاشته و در پی او همیشه در حال جستجوست. در نهایت، او از تمنای نگاه معشوق و آرزوی خود برای نزدیک شدن به او میگوید.