شمارهٔ ۲۶۸ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
به جنون عشق مایل افتاده است
پیر ما سخت جاهل افتاده است
نمک تازه می زنم به کباب
آتش از گریه در دل افتاده است
طفل اشکی است بحر از مژه ام
که به دامان ساحل افتاده است
چون نباشد زگریه خانه خراب
دیده را کار با دل افتاده است
مکن از جور یار شکوه اسیر
از تو هر چند غافل افتاده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از حالات عاشقانه و دردهای عشق سخن میگوید. او به جنون عشق خود اشاره میکند و از جاهلی پیر که اسیر عشق شده، صحبت میکند. او با ذکر نمکزدن به کباب، نماد احساسات تلخ و شیرین را به تصویر میکشد. شاعر میگوید که اشکهایش مانند دریا از چشمانش سرازیر شده و اگر گریه نکند، دلش خراب خواهد شد. در پایان، شاعر warns که نباید از ظلم معشوق شکایت کند، چرا که او ممکن است بیخبر از حال عشقورز باشد.