نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲۶ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

وحدت جهان گرفت و تماشا چنانکه هست

صدرنگ گل برآمد و بلبل همان که هست

دارد دلم برای غمت کارخانه ای

بیرون از این زمین و از این آسمان که هست

عکس تو را به روی گل و خار می کشد

آیینه را شناخته ایم آنچنان که هست

پیش از خیال محرم راز تو بوده ایم

در خاطر تو جای دلم آن نشان که هست

چندانکه پاس خاطر راز تو داشتیم

دل در میان نبود و همان بد گمان که هست؟

صد کاروان غبار شد و ره همان که بود

برخاست گرد منزل و مقصد همان که هست

مشت غباری از ره مقصود بیش نیست

این قوم و این قبیله و این دودمان که هست

شوقت همیشه بلبل توحید باد اسیر

بیرون مباد یکدم از این گلستان که هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره مفهوم وحدت و حقیقت جهان است. شاعر به زیبایی‌های طبیعی و ارتباط عواطف انسانی با آن‌ها اشاره می‌کند. دل شاعر پر از غم و عشق است و رابطه‌اش با معشوق را در فضایی فراتر از زمین و آسمان توصیف می‌کند. او به شناخت عمیق‌تری از معشوق اشاره کرده و می‌گوید که همواره در فکر و خاطر او بوده و رازهایش را در دل دارد. همچنین، اشاره می‌کند که هرچند زمان و مکان تغییر می‌کنند، اما حقیقت و هدف نهایی بی‌تغییر باقی می‌ماند. نهایتاً، شاعر از شوق و عشق به خداوند سخن می‌گوید و امیدوار است که هرگز از زیبایی‌های این عالم فاصله نگیرد.