نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶۳ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

فلک ز کام من سفله کیش عار نداشت

دلم دماغ سرانجام اعتبار نداشت

به کوه و دشت جنون سوده گشت پای طلب

به بیزبانی من عشق خاکسار نداشت

بهار عنبر خاکستر شهید وفا

به گرمخونی پروانه یک شرار نداشت

نماند رنگ به خونم ز مشق دام و قفس

شکارگاه محبت چو من شکار نداشت

شتاب بوی گل و اضطراب برق نگاه

سبک عنانی شوقم گه بهار نداشت

فلک شد آبله پای سوده ره دل

ولی چه سود که پیش تو اعتبار نداشت

شب از خیال تو محشر به خواب می دیدم

کسی به پرسش عمر گذشته کار نداشت

گل نزاکت از این شوختر نمی باشد

زمین وعده گهش تاب انتظار نداشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان حسرت و ناامیدی شاعر می‌پردازد. شاعر احساس می‌کند که در زندگی خود به دلیل عشق و درخواست‌هایش، دچار مشکل و دردسر شده است. او به زیبایی بهار و عشق اشاره می‌کند اما می‌بیند که هیچ‌یک از این زیبایی‌ها و اشتیاق‌ها نتوانسته‌اند به حال او کمکی کنند. شاعر از گذر زمان و عدم توجه دیگران به احوالش شکایت می‌کند و در نهایت به فقدان امید و رنگ در زندگی‌اش اشاره می‌کند، که نشان‌دهنده ناامیدی و پریشانی اوست. این شعر به نوعی تعبیری از درد عشق و نرسیدن به آرزوها است.