شمارهٔ ۳۶۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در دیار ما زمین مشت غباری هم نداشت
آسمان از تنگدستی ها مداری هم نداشت
حیرتی دارم که چون از دیده دریا فتاد
موج اشک ما که امید کناری هم نداشت
درقفس بر روی بلبل از چمن درها گشود
گرچه از بستان گمان وصل خاری هم نداشت
در ره قاتل بیفشاندیم جان تازه ای
خاک ما از پستی طالع غباری هم نداشت
خنده باز از دور باش لعل او خون می گریست
گل به دامان تبسم غنچه واری هم نداشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف و نقد وضعیت ناامیدکننده و تباه جامعه میپردازد. شاعر به نبود امید و امکانات در زمین و آسمان اشاره میکند و از اشک و اندوه خود میگوید. او بر این باور است که شرایط زندگی چون پرندهای در قفس است و عملاً به چیزی جز ناامیدی نمیرسد. همچنین، شاعر از فقدان زیبایی و خوشبختی در اطراف خود سخن میگوید و احساس میکند که حتی تلاشها و آرزوها نیز به نتیجهای نخواهند رسید. در کل، شعر نغمهای از یأس و ناامیدی در برابر ظلم و بیعدالتی است.