شمارهٔ ۳۸۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
تا غمش در دلم قرار گرفت
برگ گل شعله در کنار گرفت
خویش آتش ز گل نمی دانست
دل ما را ز ما چکار گرفت
دل یکرنگ خویش را نازم
خویش را تنگ در کنار گرفت
بی تو دیگر چه می توان گفت
چشم آیینه ها غبار گرفت
سرو رفتار و غنچه گفتار
چقدر از تو اعتبار گرفت
خوی بیگانگی چنین افروخت
نقد دلبستگی عیار گرفت
به وفای سرشگ خود نازم
که گلاب از گل مزار گرفت
الحذر الحذر ز ساختگی
نتوان خوی روزگار گرفت
تا شدم خاک راه یار اسیر
اعتبار من اعتبار گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به عشق و دلتنگی صحبت میکند. او بیان میکند که غم و عشق در دلش نشسته و زندگیاش تحت تأثیر این احساسات قرار گرفته است. او به زیباییهای معشوق و تأثیر آن بر زندگیاش اشاره میکند و از بیگانگی و دوری از محبوبش ابراز نارضایتی میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که وابستگی به معشوق و احساس وفاداریاش ارزشمند است و میفهمد که این عشق گرمای خاصی به زندگیاش بخشیده است.