شمارهٔ ۳۹۲ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شرم رخت به دیده نقاب سمن گرفت
شوق لبت ز غنچه گلاب سخن گرفت
بر ناتوانیم نگر و حال دل مپرس
بیچاره چون فتاد ز پا دست من گرفت
یاد تو شمع بزم تماشاییان مباد
آهم ره خیال به صد انجمن گرفت
بی او رواج تنگدلی اینقدر بس است
اشکم فضای خنده گل از چمن گرفت
خواب عدم خیال و فریب اجل محال
نتوان به حیله نقد وفا را ز من گرفت
در جوش آب و آتش عشق است هر چه هست
از قطره می توان سبق سوختن گرفت
مستی که کرد صید تذرو خیال او
اندیشه را به سیر گل و یاسمن گرفت
آوارگی است منزل آسودگی اسیر
غربت کشید هر که سراغ وطن گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق، دلتنگی و غم جدایی است. شاعر احساسات عمیق خود را از دست دادن محبوب و رنج فراق را بیان میکند. او به زیبایی معشوق اشاره میکند و درمییابد که بدون او، زندگی چقدر سخت و تنگدلی است. یاد معشوق به شمعی در بزم میماند که خاطر او را زنده نگه میدارد. همچنین، شاعر به آتش عشق و تأثیرات آن بر احساساتش اشاره میکند. در نهایت، او از آوارگی و غربت میگوید و بیان میکند که هر کس سراغ وطنش را بگیرد، باید با درد جدایی روبرو شود.