نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰۲ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نگشته مست تو هرگز به هیچ در محتاج

مباد چشم و دل ما به یکدگر محتاج

غبار اگر شده دیوانه خاطرش جمع است

چرا ز خشکی دریا شود گهر محتاج

صفای سینه عاشق گل همیشه بهار

ز خشکسال نگردیده چشم تر محتاج

نکرده ایم سؤالی دگر تو می دانی

مباد چشم و دل ما به بحر و بر محتاج

هنر رسیده به جایی که دست ما نرسد

نشسته ایم به امید این هنر محتاج

چه شکر یک مژه بر هم زدن تواند کرد

که نیست صید محبت به بال و پر محتاج

نهال بیخبر نوبهار گشت اسیر

نشد ریاض محبت به برگ و بر محتاج

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان بی‌نیازی از محبت و زیبایی می‌پردازد. او می‌گوید که عشق و علاقه حقیقی نباید به چیزهای ظاهری و مادی وابسته باشد. به وضوح بیان می‌کند که اگرچه ممکن است در شرایط سخت و درگیر غم و خشکی باشیم، اما چشم و دل‌مان نباید به چیز خاصی محتاج شود. هنر و زیبایی حقیقی باید به شکل درونی و بی‌واسطه احساس شود و نیاز به ظواهر دنیا ندارد. او همچنین به این نکته اشاره می‌کند که عشق اصیل و واقعی در دل انسان شکل می‌گیرد و نباید به عناصر بیرونی وابسته باشد. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید دارد که محبت و عشق، هسته‌ای درونی دارند و نباید برای بروز آن‌ها به شرایط خاص یا چیزهای فانی وابسته بود.