شمارهٔ ۴۱۱ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بسکه از مهر او گداخته صبح
علم صدق بر فراخته صبح
جلوه ای کن عجب تماشایی است
برت آیینه خانه ساخته صبح
نرد با آفتاب می بازد
رنگ خود را چرا نباخته صبح
چه بساطی به خویش چیده ز رنگ
تا که را مشتری شناخته صبح
در هوای غبار جولانی
رفته از کار بسکه تاخته صبح
داو کن نقد آفتابش را
زر انجم نبسته باخته صبح
سنبل شام و یاسمین سحر
به هوای تو دسته ساخته صبح
شب وصل خیال قامت اوست
آه من گشته سرو و فاخته صبح
می توان دید اسیر از رویش
دل آیینه را نواخته صبح
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیباییها و جاذبههای صبح اشاره دارد. او میگوید که صبح به سبب محبت او گداخته و روشن شده است. صبح همچون آینهای به نمایش لحظات زیبا و تماشایی پرداخته و آفتاب بر آن میتابد. شاعر به وضوح میبیند که طبیعت و رنگها به خاطر او جان تازهای یافتهاند و حالت شگفتانگیزی را ایجاد کردهاند. آنها به خاطر عشق و زیبایی موجود در صبح، تجلی یافته و به رقص درآمدهاند. همچنین، شاعر به حسرت و longing برای وصل با محبوب خود اشاره میکند. به طور کلی، شعر توصیف زیباییها و احساسات عمیق در مواجهه با صبح و عشق است.