شمارهٔ ۴۲۹ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آتشی نیست محبت که به ناپاک افتد
حیف این شعله نباشد که به خاشاک افتد
هر چه آید به نظر عکسی از آیینه اوست
چه بهشتی است اگر چشم دلی پاک افتد
به از آن ناله که مخمور کشد از دل شب
آتشی نیست که در سلسله تاک افتد
چه گلابی که ز حسرت نکشد حیرانی
دیده چون برگل آن روی عرقناک افتد
چه بگویم به تو ناصح که شود راضی اسیر
آتش رشک به جان تو هوسناک افتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و محبت است که نمیتواند به چیزهای ناپاک آلوده شود. شاعر میگوید عشق واقعی همانند آتش خالص است و نباید به خاشاک (اشیاء بیارزش) بیفتد. هر چیزی که به چشم میآید، تنها تصوری از عشق در دل پاک است. او به زیبایی و خیالانگیزی عشق اشاره دارد و میگوید که اشک و ناله در دل شب، برآیند عشق و احساسات عمیق هستند. در نهایت، شاعر از یک ناصح میخواهد که نتواند سرنوشت اسیر عشق را تغییر دهد، زیرا عشق و حسرت به شدت در وجود او تأثیر گذاشته و آرزوی او را شعلهور کرده است.