نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عشق ساغر داده شوق تشنه دیدار مرا

خواب آسایش نبیند چشم بیدار مرا

هر نفس از ساغر اشکم بهاری تر دماغ

خوی او برخود شگون دانسته آزار مرا

بی محبت سازی از مطرب جدا افتاده ام

ناله ای هردم پریشان می کند تار مرا

هرکف خاکسترم رنگ بهار دیگر است

بوی گل آتش به دامن می زند خار مرا

چون شرر در پرنیان شعله خوابم می برد

دیده گلشن ندارد بخت بیدار مرا

حاصلم را باغبان پیش از دمیدن دیده بود

سبزکرد از سایه مژگان غم خار مرا

از گره خالی مبادا رشته کارم اسیر

تا دگر از سبحه نشناسند زنار مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و دلتنگی است. شاعر از شوق و عطش خود برای دیدار محبوب سخن می‌گوید و می‌نویسد که چشمانش هرگز آرامش نخواهند داشت. هر لحظه از اشک‌ او بویی تازه و بهاری دارد و حس می‌کند که خود را از محبت بی‌نصیب یافته است. او در نهایت احساس می‌کند که غم و درد در زندگی‌اش همچون خار، او را آزار می‌دهد و اگرچه زندگی‌اش پر از رنج است، اما همچنان به عشق و زیبایی‌ها امید دارد.