شمارهٔ ۴۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شد ذوق خاکساری اول هوس مرا
بیرون کشید جذبه دام از قفس مرا
ساقی ز ابر شیشه خرابم بهار کو
تا جام می شود ثمر پیشرس مرا
پرواز می کنم که گرفتار گشته ام
بال گشاده است شکار قفس مرا
عمری به خون تپیدم و کس باخبر نشد
از بسکه سوخت در تپش دل نفس مرا
بیجا اسیر رنجه شدی در سفارشم
کی عشق می گذاشت به امید کس مرا
گر نمی داشت غمش تنگ در آغوش مرا
زود می داد به طوفان جنون جوش مرا
گر دراین باغ ادب را ثمری خواهد بود
می رساند به نوایی لب خاموش مرا
گاه مستم ز می حیرت و گه مخمورم
در نظر می کند از بسکه فراموش مرا
آب و رنگ چمنش سایه پرواز من است
حیف نشناخته آن سرو قباپوش مرا
از خیال نگهت باغ و بهاری شده ام
برده هر لحظه به رنگ دگر از هوش مرا
سخن عشقم و افسانه دردم نام است
جای رحم است برآن کس که کند گوش مرا
می شوم آب که آرم به زبان نامش اسیر
داده تعلیم حیا آن لب خاموش مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد احساسات عمیق شاعر نسبت به عشق و زندگی است. او از کشش و جذبه عشق صحبت میکند که مانند دام او را از قفس آزادی بیرون میکشد. شاعر به سراغ ساقی میرود تا به او بگوید که چگونه شراب میتواند به زندگیاش طراوت ببخشد. او از حالتی پروازگونه و بحرانی در وجودش صحبت میکند و از سالهای طولانی رنج و درد که کسی آن را درک نکرده، ابراز نگرانی میکند. شاعر در طول شعر به فراز و نشیبهای عشق و احساساتش اشاره میکند و بیان میکند که عشق و زیبایی خاصی دارد که او را به رنگها و حالات مختلف میکشاند. در نهایت، او به اهمیت جملات عاشقانهاش و یادآوری نام معشوق میپردازد و به نوعی از حیا و خاموشی یاد میکند که در دل دارد. این شعر یک بیان عمیق از تنهایی، عشق و جستجوی معنا در زندگی است.