نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴۵ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه کرده‌ام که دگر بدگمان نمی‌گردد

ز پا درآمدم و سرگران نمی‌گردد

به یاد چشم که می می‌کشم؟ چه می‌گویم؟

چه گفت‌و‌گوست که دام زبان نمی‌گردد؟

حریف منت عمر دوباره نیست کسی

غنیمت است که پیری جوان نمی‌گردد

کدام لاله چه گل از چمن چه می‌خواهد؟

چرا دچار خود ای دوستان نمی‌گردد؟

گذشته است به خاکم بهار جلوه دوست

چه آرزو که به خاطر جوان نمی‌گردد؟

گمان آینه دارد به پاره‌پارهٔ دل

ز گریه‌ام چقدر مهربان نمی‌گردد

به گریه‌ام چقدر ناز می‌فروشد اسیر

دلی که زخمی راز نهان نمی‌گردد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی احساسات و افکار شاعر درباره جوانی، عشق و مرگ می‌پردازد. شاعر از نگرانی و بدگمانی‌ها سخن می‌گوید و به زیبایی لحظه‌های زندگی و گذر زمان اشاره می‌کند. او به یادگیری از گذشته و ارزشمندی عمر تأکید دارد و از دیالوگی از دل و زبان می‌گوید که نمی‌تواند به درستی بیان شود. همچنین به ارتباطات انسانی و حسرت‌های ناشی از عدم تحقق آرزوها می‌پردازد. شاعر در نهایت، به زخم‌های عاطفی و رازهای پنهان دل اشاره می‌کند و از ناز و محبت معشوقه‌اش می‌گوید که با گریه‌ی او در تضاد است.