شمارهٔ ۴۸۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
به از درد او جان پناهی ندارد
ز تن منت برگ کاهی ندارد
هنر نیست در خون نشاندن دلی را
که سامان شبگیر آهی ندارد
نبینی به عمر ابد وادیی را
که تا خضر هم خضر راهی ندارد
به بزمی که رشکم کند پاسبانی
دلم از تو چشم نگاهی ندارد
نخواهد کسی از تو خون اسیری
که جز بیزبانی گواهی ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان عواطف و دردهای عمیق خود میپردازد. او از عدم پناهی در برابر درد و رنج سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که هنر نمیتواند دل شکستهای را نجات دهد. او اشاره میکند که حتی انتظار رسیدن به نعمتهای بزرگ و جاویدان، مانند «خضر» هم بینتیجه است. در پایان، شاعر بیان میکند که در دنیایی که بریدگی از عشق و دوری وجود دارد، هیچ کس نمیتواند از سختی عشق و دلتنگی او آگاهی داشته باشد.