نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷۴ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

خطی از هر سر مو محشر تابم دارد

مژه هوش ربایی رگ خوابم دارد

نرساند صف مژگان مرا خواب به هم

دل بیدار سر رشته خوابم دارد

که به این کوکبه در دشت جنون تاخته است

چشم آهوست که هر گام رکابم دارد

دل ز ویرانی من روی شگون می بیند

گر سراپا شوم آیینه خرابم دارد

نبرد راه کسی بزم شرابی که مراست

نکهت گل خبر از بوی کبابم دارد

می کند پیش سلامی که سلامش نکنم

اینقدر ساختگی بهر جوابم دارد

تا سر کینه بریدم به دل آیینه شدم

این گناهی است که ممنون ثوابم دارد

قابل پرسش عصیان شدن اکسیر من است

اینقدر بس که سزاوار عتابم دارد

ندهم گوشه آن چشم به میخانه اسیر

کم نگاهی است که مشتاق شرابم دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی‌های جذاب و فریبنده‌ی معشوق اشاره می‌کند. خط‌های مو و مژه‌های او هوش و حواس او را می‌ربایند و قلبش را به دام می‌اندازند. شاعر در عین بیداری، حس خواب و فرورفتگی در عشق را تجربه می‌کند و به نوعی در دشت جنون قرار دارد. دل او ویران است، اما به شکل عجیبی این ویرانی را مثبت می‌بیند. او از عشق و زیبایی معشوقش سخن می‌گوید و احساس می‌کند در دنیای شراب و کباب غوطه‌ور است. در نهایت، شاعر به کینه و شیفتگی اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی یک نگاه معشوق برایش کافی است تا به سمت عشق و شهوت کشیده شود. او به تب و تاب درونی خود اعتراف می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه احساساتش او را در خود محصور کرده است.