نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۱ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگر ز درد نشانی بود فغان تو را

شکستگی نکند صید استخوان تو را

به راه بیدلی خود چو عکس آینه باش

که از تو شوق کند جستجو نشان تو را

برو ز خاطر پرواز تا به گلزاری

که دام سبز کند گرد خون چکان تو را

زخویش بگذر و سرگرم جستجویی گرد

که نور دیده نماید یقین گمان تو را

سپند گریه بسوزم چو گرم جلوه شوی

مباد چشم بد آیین گلستان تو را

که داد خنده رنگین و پرگشودن شوخ

بهار زخم دل و بلبل گمان تو را؟

به چشم آینه و آب اعتباری نیست

حیا به دیده کشد گرد آستان تو را

همین بس است که درگلستان وحشت اسیر

شمرده است غنیمت جنون فغان تو را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق عاشقانه و درد دل می‌پردازد. شاعر با استفاده از تصاویر زیبای طبیعت، longing و اشتیاق خود را به معشوق بیان می‌کند. او از درد و فراق سخن می‌گوید و از جستجوی معشوق در دنیای خود سخن به میان می‌آورد. شعر به اهمیت اشک و غم در زندگی و زیبایی درون انسان‌ها اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که هرچند زیبایی ظاهری ممکن است ناپایدار باشد، اما احساسات واقعی و عمیق به یادگار می‌مانند. شاعر در نهایت به وجود دلخوشی و جنون عشق در گلستان وحشت اشاره می‌کند و می‌گوید که این احساسات خود نوعی ثروت و گنجینه هستند.