نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۱۵ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

رنگی که حسن از دل نومید می برد

عشق از برای آینه دید می برد

زاهد که دوزخ از دمش افسرده خاطر است

نام بهشت را به چه امید می برد

هرکس به قدر بار سبکبار می شود

دنیا پرست حسرت جاوید می برد

سامان نشتر از دل ما کم نمی شود

این قطره نم ز چشمه خورشید می برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساسات و تصورات مختلفی است که انسان‌ها از عشق، امید و زندگی دارند. حسن از ناامیدی رنگی می‌برد و عشق در آینه خود را می‌بیند. زاهدی که از عذاب دوزخ نگران است، بهشت را با چه امیدی جستجو می‌کند. هر کس به اندازه توان خود بار سبک‌تری را بر دوش می‌گذارد و دنیاپرست‌ها حسرت جاودانگی دارند. در نهایت، اشاره به این است که درد و رنج در دل انسان‌ها کم نمی‌شود و حتی در آن اندک لحظات نورانی، مانند قطره‌ای از چشمه خورشید، احساساتی عمیق وجود دارد.