شمارهٔ ۵۹ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چشمت به خاک ریخته خون پیاله را
بخشیده توتیای نگه چشم لاله را
تا با خیال زلف تو پیوند کرده ام
پیچیده ام به رشته جان تار ناله را
از تاب درد کیست ندانم که نوبهار
تبخاله کرده بر لب جو داغ لاله را
گر بی رخ تو صبح به گلشن رود اسیر
سازد ز گریه داغ دل غنچه ژاله را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به سوز و گداز دل خود اشاره دارد و از عشق و زیبایی معشوق سخن میگوید. او چشمش را به خاک خونین پیالهای میبیند که نماد درد و غم اوست. عشق به معشوق، زلف او را به زندگیاش پیوند داده و هر نالهی او به مانند رشتهای به جانش تابیده است. شاعر از شدت درد و غم ناشی از دوری معشوق، به نوبهار (بهار نو) نیز حسرت میزند، چرا که این درد او را به اندازهای میآزارد که نمیتواند زیباییهای زندگی را ببیند. و در انتها، او از بهار و صبح میگیود که با غم معشوق، دل او نیز به رنج عمیق دچار شده است.