نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۰ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گر دلم پنهان نسازد در غبار آیینه را

شعله از خجلت گدازد چون شرار آیینه را

پاکتر آید برون دلهای روشن از گداز

نیست خاکستر بسوزی گر هزار آیینه را

ظاهری دارد بساطی در نظرها چیده است

صافی باطن نمی آید به کار آیینه را

خاطرش را هر دم از بازیچه ای خوش می کند

کرده سرگردان فریب روزگار آیینه را

شوخ چشم بیزبان را آبروی دیگر است

دوست می دارد دلم بی اختیار آیینه را

استقامت خصمی اضداد را سازد حصار

نیست باک از تیرباران این چهار آیینه را

حال ما در خواب اگر بیند دلش خون می شود

گشته روزی دولت بی انتظار آیینه را

با دل بیطاقت ما تا چه پردازد اسیر

آن خط و خالی که می سازد غبار آیینه را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی عواطف و درون‌مایه‌های انسانی می‌پردازد و از مفهوم آیینه به عنوان نمادی از خودآگاهی و حقیقت استفاده می‌کند. شاعر بیان می‌کند که اگر دلش خود را در غبار آیینه پنهان نکند، احساساتش به‌گونه‌ای خجالت‌آور و سوزنده بروز می‌یابد. او به تضاد بین ظاهر و باطن اشاره می‌کند و می‌گوید که دل‌های پاک‌تری از گداز و خاکستر برمی‌خیزند. شاعر به صورت ضمنی به فریب‌کاری‌های زندگی اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که افراد ممکن است تحت تأثیر ظاهر فریبنده امور قرار گیرند. او از دل بی‌طاقت خود و تعاملاتش با جامعه و دنیا سخن می‌گوید. در انتها، آتش اشتیاق و عشق را به تصویر می‌کشد و ابراز می‌کند که این احساسات به طور ناخواسته و بدون کنترل به قلبش آسیب می‌زنند. شعر در نهایت به درک عمیق‌تری از خود و دنیای پیرامون اشاره دارد و به چالش‌هایی که انسان در برابر خود و جامعه‌اش مواجه است، می‌پردازد.