شمارهٔ ۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جنون نمی کند از خویشتن جدا ما را
چه احتیاج به یاران آشنا ما را
اگر چه ساده خیالیم ساده لوح نه ایم
کدام وعده چه دل دیده ای کجا ما را
کشیده تیغ و تغافل گرفته دامانش
کجا شناخته آن ترک میرزا ما را
خجل ز همرهی مستی و خمار شدیم
بگو چه رنگ برآرد دگر وفا ما را
اگر شویم نهان در غبار ساختگی
سراغ می دهد از رنگ ما حیا ما را
کسی نداشت که سررشته را نگه دارد
کرایه کرد زدیوانگی وفا ما را
چنان به عربده سر می کند که پنداری
خریده است جنون برهنه پا ما را
اگر اسیر دیار فرنگ هم گردیم
نمی خرد کسی از دولت حیا ما را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به نوعی احساسات و افکار عمیق شاعر را در مورد عشق، وفا و جنون نشان میدهد. شاعر بیان میکند که جنون او را از خود جدا نمیکند و میپرسد که به چه دلیل به دوستان آشنا نیاز دارد. او به سادگی خیال خود اشاره میکند و به وعدههایی که به او داده شده است، اعتراض میکند. شاعر از حالت مستی و خمار خود شرمنده است و از وفای دیگران میپرسد. او به وضعیت نامناسبی که در آن قرار دارد، اشاره میکند و از بیوفاییها و فریبهایی که در زندگیاش وجود دارد، گله میکند. در نهایت، او به این موضوع میپردازد که حتی اگر در کشوری دورافتاده نیز باشد، حیا و کرامت خود را حفظ میکند و کسی نمیتواند آن را از او بگیرد.