شمارهٔ ۶۸۷ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شکار آینه گردیده آه می رسدش
پری کشیده به دام نگاه می رسدش
چه طعنه ها که به خورشید می تواند زد
شکسته از مژه طرف کلاه می رسدش
سپند طاقت سیماب دستگاه مرا
چهار چشم تغافل پناه می رسدش
شکسته آینه زنگ بسته ای دارم
که دعوی نسب مهر و ماه می رسدش
نظاره در چمن آرزو چه کم دارد
چو گل شکستن طرف کلاه می رسدش
گداختیم و مروت خجل نمی گردد
ز دعوی که قسم بر گواه می رسدش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات و تجربیات خود در مواجهه با زیبایی و عشق میپردازد. او از شکار زیباییها و جذابیتهای دنیای عشق صحبت میکند و به کنایه و طعنههای ممکنهای که عشق میتواند به خورشید وارد کند، اشاره دارد. همچنین، از سختیهای مروت و رفتارهای دوگانه در عشق و روابط انسانی سخن میگوید. در کل، شعر به بررسی زیبایی، دلمشغولیها و چالشهای احساسی میپردازد و نگاهی عمیق به قدرت و تأثیر عشق بر انسان دارد.