شمارهٔ ۶۸۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نکرده دست تهی اهل دیده را قلاش
به رنگ آیینه از نور می کنند معاش
نسب به ساغر جم می رساند آینه ام
ز ساده لوحی من راز عالمی شد فاش
چه گل ز باغ جراحت کسی تواند چید
حذر کنید از این رازهای سینه خراش
برات روزی ما را به ما نوشته قضا
ز پاکی نظر خویش می کنیم معاش
گهر به قطره اشک آشنایی ای دارد
عجب که بحر نگردد ز گریه ام قلاش
ز نقش پای توام چون نسیم غالیه چین
به خاک راه توام چون غبار ناصیه پاش؟
ملامتم مکن ای دل که دوست می دارم
ورع پرستی پنهان و باده نوشی فاش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و تضادهایی میپردازد که شاعر در زندگی و عشق خود تجربه کرده است. شاعر به تأثیر نگاه و نور بر روح و روان انسان اشاره میکند و به سادگیاش اعتراف میکند که رازهای زندگی برایش فاش شده است. او از درد و جراحتها سخن میگوید و هشدار میدهد که از رازهای درون خود مراقبت کنیم. شاعر به تقدیر نیز اشاره دارد و میگوید که روزیاش از قبل نوشته شده است. او در نهایت بین عشق و ملامت خود تردید دارد، زیرا دوستش را بسیار میخواهد، حتی اگر این عشق با غرایز و چالشهای متفاوتی در تضاد باشد.